تبلیغات
خــــــاله ســــوســــکـه - دیدی شازده؟

خــــــاله ســــوســــکـه

نوشته های یه دختر دیوونه

دیدی شازده؟

شازده... برات نوشتم؟!

دیروز وقتی روی کاناپه دراز کشیدم... یاد اون روزا افتادم که وقتی دراز می کشیدم روی کاناپه، هرچی تلاش می کردم نوک انگشتای پام به دسته ی کاناپه نمی رسید و برای این که پام به دسته ی کاناپه برسه کلی تقلب می کردم و تا حواس خودم پرت می شد یه کوچولو سرمو می اوردم پایین تر... بعد انقد می اومدم پایین که دیگه یادم می رفت که تا وسطای کاناپه اومدم پایین و فقط چشمم به نوک انگشتای پام بود که به دسته ی کاناپه رسیده بودن! بعد کلی ذوق می کردم... می نشستم و مثل آدم بزرگا چایی مو می خوردم! با پنج شیش تا قند!
دیروز... دیروز یاد اون روزا افتادم... وقتی دراز کشیدم روی کاناپه و ... پاهام خوردن به دسته ی کاناپه ... یه لحظه به پاهام نگاه کردم... یه لحظه به پشت سرم... یه لحظه به فنجون خالی چایی... وسط کاناپه نبودم... سرم بالاتر از دسته بود... پاهام جا نمی شدن و .... چایی تلخ بود، تلخ بدون قند!
نشستم... به خودِ کوچولوم گفتم: می بینی؟! اگه می دونستم این قدر بزرگ شدن غم داره،این قدر زود رسیدن، این قدر بزرگ شدن، درد داره! اگه می دونستم حس رسیدن قدم به کل کاناپه این قدر تلخه... اگه می دونستم این قدر غمه... هیچ وقت خیره به دسته ی کاناپه نمی موندم! هیچ وقت حواس خودمو پرت نمی کردم! پرت نمی کردم که بزرگ بشم!
شازده! 
نگفتم برات! 
آخه انقدر غم بودم که پاهامو توی دلم جمع کردم و تا خود صبح از خودم ترسیدم!



+یادمه وقتی بچه بودم همیشه از بزرگا میپرسیدم، بزرگ شدن درد داره؟
...


[ پنجشنبه 15 فروردین 1392 ] [ 09:59 ق.ظ ] [ نگار ] [ نظرات() ]