تبلیغات
خــــــاله ســــوســــکـه - نقاشی

خــــــاله ســــوســــکـه

نوشته های یه دختر دیوونه

نقاشی

تقربا یه سال پیش بود که لب دریا داشتم راه میرفتم! فکر کنم ساعت تقریبا 11 بود!(11 صبحا! معنی نداره که دختر11 شب بیرون باشه)
خیلی خلوت بود! کلا 10 نفر فکر نکنم بیشتر اونجا بودن!
نزدیک آب راه میرفتم؛ گاهی اوقات اگه فرار نمیکردم پاهام خیس میشدن! خلاصه داشتم میرفتم که دیدم یه دختر اونور تر نشسته و یه تخته شاسی دستشه و داره نقاشی میکشه! چیزی از نقاشی سرم نمیشه اما وقتی داره کسی میکشه دوس دارم نگاه کنم!
راهمو کج کردم و رفتم نزدیکاش رد بشم تا ببینم چی داره میکشه! هی دریا رو نگاه میکرد هی میکشید! با خودم گفتم حتما داره دریا رو میکشه!
وقتی از پشت سرش رد شدم همینجوری خشکم زد وقتی نقاشی رو دیدم! اول فکر کردم یا من کور شدم یا اون توهم زده!
داشت ظرف میوه میکشد
من آخرشم نفهمیدم چرا هی بالا رو نگاه میکرد بعد یه چیزایی و میکشید! اگه واسه آرامشش اومده چرا هی به دریا نگاه میکرد؟؟؟؟؟!!!!!!
آخه چرا بچه مردم(که من باشم) و سر کار میذاری؟

















[ چهارشنبه 13 دی 1391 ] [ 10:32 ب.ظ ] [ نگار ] [ نظرات() ]