تبلیغات
خــــــاله ســــوســــکـه - بدون شرح

خــــــاله ســــوســــکـه

نوشته های یه دختر دیوونه

بدون شرح

زن در را باز کرد و مردی با چهره خسته اما خندان وارد شد


مرد: سلام ، سیران برگشته؟

زن : نه هنوز مدرسه ست.چی شده؟

مرد: براش از شهر اون لباسی رو که قول داده بودم خریدم

زن لبخندی از سر رضایت زد و مرد را در آغوش گرفت : حتما خیلی خوشحال میشه

مرد که بیقرار دیدن دخترش در لباس نو بود آهسته گفت: خدا هیچ مردی رو شرمنده زن و بچه نکنه، بهش خیلی وقت بود قول داده بودم

زن : ایشالا، تو که همیشه سر بلند باشه، هوا سرده بریم تو بشینیم تا برات چایی بریزم

مرد: ببین سیران چی دوست داره امشب همونو درست تا دیگه خیلی خوشحال بشه...

زن که مشغول شستن استکان بود پرسید: امروز خبری بود؟

مرد: نه، اما تو راه همش داشتم فکر میکردم آخه بعضی آدمها ماشین هایی سوار میشن که لاستیکاش تمام سرمایه ی من می ارزه

زن استکان چایی را به دست مرد داد و گفت : سرمایه ی تو سیرانه...

مرد لبخندی زد که در همین لحظه صدای در بلند شد و کسی مکرر فریاد کرد: محکم به در میکوبید بدووووووو مدرسه آتیش گرفته ... بچه ها سوختن............




...



[ چهارشنبه 22 آذر 1391 ] [ 06:08 ب.ظ ] [ نگار ] [ نظرات() ]